تبلیغات
پر پرواز - مطالب اشعار

پر پرواز

بسم الله الرحمن الرحیم * به نام مهربان ترین مهربانان *

 

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

 

نوع مطلب :اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی

وان گه برو که رستی از نیستی و هستی

 

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو

هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی

 

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش

بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی

 

در مذهب طریقت خامی نشان کفر است

آری طریق دولت چالاکی است و چستی

 

تا فضل و عقل بینی بی‌معرفت نشینی

یک نکته‌ات بگویم خود را مبین که رستی

 

در آستان جانان از آسمان میندیش

کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی

 

خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد

سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی

 

صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز

ای کوته آستینان تا کی درازدستی


حافظ

 



ما شقایق های طوفان خورده ایم

 

نوع مطلب :اشعار ،موزیک ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...


ما شقایق های طوفان خورده ایم

سیلی نا حق فراوان خورده ایم
ساقه ی احساسمان خشکیده است
زخم ها از تیغ و طوفان خورده ایم
زخم ها از تیغ و طوفان خورده ایم
هیچکس ویرانی ام را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من ، گریه ی تنهاییم را حس نکرد
گریه ی تنهاییم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
ما شقایق های طوفان خورده ایم
سیلی نا حق فراوان خورده ایم
ساقه ی احساسمان خشکیده است
زخم ها از تیغ و طوفان خورده ایم
زخم ها از تیغ و طوفان خورده ایم

                                                       دانلود آهنگ شقایق شروین و یاسین ترکی




سهراب سپهری

 

نوع مطلب :اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

نه تو میمانی و نه اندوه ،
نه هیچیک از مردم این آبادی،
به حباب نگران لب رودقسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت ،
غصه هم می گذرد،
انچنانی که فقط خاطرهای خواهد ماند،
لحظه ها عریانند،
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز.
(سهراب سهپری )


گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

 

نوع مطلب :اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...




گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

 گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

 گاهی بساط عیش خودش جور می شود

   گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

 گه جور می شود خود آن بی مقدمه 

 گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است                

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

 گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست            

گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

 گاهی برای خنده دلم تنگ می شود                 

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

 گاهی تمام آبی این آسمان ما                          

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

 گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود             

ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود

 گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت               

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

 کاری ندارم کجایی چه می کنی                      

بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود


قیصر امین پور


خدا

 

نوع مطلب :کلام الهی ،اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
 
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
 
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
 
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند



همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

 

نوع مطلب :مذهبی ،اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...


همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

شیخ بهایی


باز این چه شورش است که در خلق عالم است

 

نوع مطلب :مذهبی ،اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین

پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا

در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردندکوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی

وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه

سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان

سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست

عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی به روزحشر

با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم  برآورند

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان

بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو

فریاد بر در ِ  حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید

جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب

از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد

چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک

آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه

ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

افتاد در گمان که قیامت شدآشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی

روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید

هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین زود

سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت

از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ماببین

ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان

واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا

طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر

سرهای سروران همه بر نیزه هاببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام

یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد

بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان

در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز

روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد

بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای

وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده زیاد نکرده است هیچگه

نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست

درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو

با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن

آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشردرآورند

.::: محتشم کاشانی :::.



چشم امید (به طاها به یاسین)

 

نوع مطلب :اشعار ،مناجات ،مذهبی ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...


 چشم امید (به طاها به یاسین)

 

مناسبت: مناجات با امام زمان / نیمه شعبان / میلاد امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف

 

مداح: علی فانی

متن شعر:

به طاها به یاسین به معراج احمد
به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا (س)
چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل ای دل بزن دل به دریا
که دنیا به خسران عقبا نیرزد
به دوری ز اولاد زهرا نیرزد.
و این زندگانی فانی جوانی
خوشی های امروز و اینجا
به افسوس بسیار فردا نیرزد

 

اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری

 

نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
یا مهدی یامهدی مددی

منبع : بچه های قلم

لطفابرای دانلود آهنگ به منبع مراجعه کنید




یا رب سببی ساز که یارم به سلامت...

 

نوع مطلب :اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت   بازآید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفرکرده بیارید   تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند   آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن   فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق   ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا   کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی   بر می‌شکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم   بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ   پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت


مردان خدا پرده ی پندار دریدند ، یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

 

نوع مطلب :اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

مردان خدا پرده ی پندار دریدند ، یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
هردست که دادند ازآن دست گرفتند ، هرنکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند ، یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در ِ کاشانه گشادند ، یک زمره به حسرت سر ِ انگشت گزیدند

جمعی به در ِ پیر خرابات خرابند ، قومی به بر شیخ مناجات مُریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد ، یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم و خاکی ، بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز ، زیرا که یکی را زد و عالم طلبیدند


آن کس که بداند و بداند که بداند

 

نوع مطلب :اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
وان کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

ابن یمین



دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

 

نوع مطلب :اشعار ،کلام الهی ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من

به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من


اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من


بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من


به من گو حاجت خود را اجابت میکنم آنی
طلب کن آنچه میخواهی مهیا کردنش با من


بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع ، منها کردنش با من


چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنش با من


به قرآن آیه رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من


اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت

تو توبه نامه را بنویس، امضا کردنش با من




نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

 

نوع مطلب :اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش       
 که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی            
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است           
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف                   
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست        
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد                  
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی


پرطاووس

 

نوع مطلب :اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...






معرفت در گرانی است به هر کس ندهند

پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهند



کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

 

نوع مطلب :اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...





کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد             صد نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار                          صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد
غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل                 شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد
هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز            نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند                     در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود                    کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر                  کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد


  • تعداد کل صفحات:4 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4