پر پرواز

بسم الله الرحمن الرحیم * به نام مهربان ترین مهربانان *

 

اس ام اس های زیبا

 

نوع مطلب :اس ام اس ،داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند
و چون دریا ارام شد خود را اسیر تور صیادان یافتند ،
تلاطم های زندگی حکمتی از خداوند است
پس از خدا  بخواهیم دلمان آرام باشد نه دریای دوروبرمان


وقتی که اتفاقی پیش می اید...

 

نوع مطلب :داستان ،کلام الهی ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست !!!
وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره !!!
وقتی کسی را از دست می دهی ، حتما لیاقتت را نداشته !!!
وقتی تو زندگیت ، زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری !!!
وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده !!!
وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی !!!
وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می یاد ، حتماً داری امتحان پس می دهی !!!
وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی بهت بده !!!
وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه !!!
وقتی دلت تنگ می شه ، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی !!!




من رفتنیم

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...


اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
 
گفت :حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
 
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
 
گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم
 
گفتم: دکتر دیگه ای رفتی، خارج از کشور؟
 
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
 
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
 
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟
 
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گل مالید سرش
 
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
 
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
 
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
 
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
 
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
 
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
 
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
 
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
 
آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی
 
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
 
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
 
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
 
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
 
مثل پیر مردا برای همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
 
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و مهربون شدم
 
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو
 
قبول میکنه؟
 
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
واسه خدا عزیزه
 
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، وقتی داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
 
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
 
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه
بیماریت چیه؟
 
گفت: بیمار نیستم!

گفتم: پس چی؟
 
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن:
نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی
 
مارفتنی هستیم وقتش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد

با تشکر از استارا


داستان انگشتر حضرت سلیمان

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...


«انگشتری سلیمان علیه السلام» همان انگشتر و مُهر حضرت سلیمان علیه السلام است که گویند اسم اعظم الهی بر آن نقش بسته بود و سلطنت وی بر اِنس و جِن، وابسته آن بود، و دیوی، به شکل حضرت سلیمان علیه السلام، آن انگشتری را به دست آورد و چندی سلطنت کرد تا بار دیگر، انگشتری به دست حضرت سلیمان علیه السلام افتاد و سلطنت خود را باز یافت. نامهای دیگر آن: «خاتم جم»، «خاتم جمشید»، «انگشتری جم» و «انگشتری جمشید» است. («فرهنگ فارسی معین»، ج ۵، ص ۱۹۰)

 

یکی از خصائص حضرت قائم (عج) در هنگام ظهور، دارا بودن انگشتری سلیمان علیه السلام است. امام رضا علیه السلام در ضمن روایتی فرمود: «قائم (عج) کسی است که هر گاه خروج کند… انگشتری سلیمان علیه السلام و عصای حضرت موسی علیه السلام، همراه اوست». («اعلام الوری»، ص ۴۰۷، - «کشف الغمه»، ج ۳، ص ۴۴۵)

 

یکی از جذاب ترین تعبیرات “نفس و عشق” قصه دیو و سلیمان است که از دیر باز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است. قصه چنین است:سلیمان فرزند داوود، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ،دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود آورده بود،چنانچه برای او قصر ایوان و پیکره ها می ساختند.(سبا/۱۱۳) ، این دیو ان همان لشگریان نفسند که اگر آزاد باشندآدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر در بند و فرمان سلیمان روح باشند خادم دولتسرای عشق شوند. روزی سلیمان انگشتر خود را به کنیزکی (امینه) سپرد و به گرمابه رفت،دیوی از این واقعه باخبر شد،در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتر را از کنیزک طلب کرد.کنیز انگشتر به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد.

خلق از او پذیرفتند (از آنکه سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی دیدند) چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت گفت سلیمان حقیقی منم، اما خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و در عین سلطنت هم خود را ” مسکین و فقیر” می دانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد. اما دیو چون به تلبیس و حیل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و ملک بر او مقرر شد روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین به مردم حکومت کند چون مدتی بدین سان گذشت مردم آن لطف و صفای سلیمان را در رفتار دیو ندیدند. به تدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و در کمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را بر جای او نشانند. در این احوال ،روزی سلیمان ماهیی گرفت و شکم آن را بشکافت و از قضا خاتم گمشده را در شکم ماهی یافت و بر دست کرد.

سلیمان به شهر نیامد اما مردم از این ماجرا خبر دار شدند و دانستند که سلیمان حقیقی در خارج از شهر است . پس در روز سیزده نوروز بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت بازگردانند. و این رو ز به خلاف تصور عام روزی فرخنده و مبارک است. و شاید رسم خوردن ماهی در شب نوروز تجدید خاطره ای از یافتن نگین سلیمان و رمزی از تلاش انسان برای وصول به اسم اعظم عشق باشد که با نوروز و رستاخیز بهار همراه است و از همین روی نسیم نوروز نزد عارفان همان نفس رحمانی عشق است که از کوی یار می آید و چراغ دل می افروزد.

می گویند به این دلیل این رنج و محنت به حضرت سلیمان رسید که گناهی مرتکب شده بود از این قرار که او را نهی کرده بودند که با دختر ملک صیدون ازدواج کند و او این کار را کرد .

صیدون پادشاه بت پرستی بود که حضرت سلیمان بر او  غلبه یافت و دختر او جراده را پس از ایمان به همسری گرفت جراده به یاد پدر خویش دایم میگریست و از حضرت خواست تا تمثیل پدرش توسط شیاطین ساخته شود شیاطین تمثیل پدر او را ساختند و لباس بر تن آن کردند و جراده را فریب دادند و گفتند پدر خود را گرامی بدار و او را سجده کن کنیزکان نیز به تقلید از او آن تمثیل را سجده کردند و چهل روز آن بت را در خانه حضرت سلیمان پرستش می کردند تا حضرت از این موضوع آگاه گشت و آن بت را شکست و آن زن را عقوبت کرد و به زاری در خاکستر خانه نشت و تضرع بسیار کرد .

و آن چهل روز که سلطنتش را از دست داد به جای این چهل روز بود که در خانه او بت پرستیدند .

 

(بر گرفته از کتاب “مقالات” دکتر الهی قمشه ای)

منبع: http://kallepookha2.blogfa.com/post-67.aspx



همه چیز ممكن است...

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...





 
تنها بازمانده یك كشتی شكسته توسط جریان آب به یك جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از كمك بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسایل اندكش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین كنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یك كشتی كه به جزیره نزدیك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید كه من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.
دفعه آینده كه كلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید كه آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چیزهای منفی كه ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،
تو گفتی «آن غیر ممكن است»، خداوند پاسخ داد
«همه چیز ممكن است»،

تو گفتی «هیچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد
«خداوند تو را دوست دارد»،

تو گفتی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد
«خداوند به تو آرامش خواهدداد»،

تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد
«رحمت خداوند كافی است»،

تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد
«خداوند گامهای تو را هدایت خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد
«تو هر كاری را با خداوند می‌توانی به انجام برسانی»،

تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد
«آن ارزش پیدا خواهد كرد»،

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد
«خداوند تو را ‌بخشیده است»،

تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد
« خداوند روحی ترسو به تو نداده است»،

تو گفتی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد
 «تمام نگرانی هایت را به دوش خداوند بگذار»،

تو گفتی «من به اندازه كافی ایمان ندارم»، خداوند پاسخ داد
 «خداوند به همه به یك اندازه ایمان داده است»،

تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نیستم»، خداوند پاسخ داد
« خداوند به تو عقل داده است»،

تو گفتی «من احساس تنهایی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد
«خداوند هرگز تو را تنها نخواهد گذاشت»،
این پیام را به دیگران نیز بگویید، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌كند كه كلبه اش در حال سوختن است

با تشکر از زهرا جون



آنـچـه آدمی را سیـر می کند، نـان نیـست، نـور است

 

نوع مطلب :کلام الهی ،داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...



این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.

این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

***
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد خداست و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.

***

میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.


اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.

**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.

***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید،

کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.



داستان حضرت عیسی (ع) ...

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

در آن داستان فردی می‌بیند که حضرت عیسی (ع) در حال فرار کردن است و از کوهی بالا می‌رود. آن فرد کنجکاو می‌شود و از خود می‌پرسد چرا فردی مانند عیسی که پیامبر خداست باید بگریزد. برای پاسخ به این سؤال به تعقیب آن محتشم می‌پردازد و در نهایت به او رسیده و ماجرا را جویا می‌شود. مرد می‌گوید برای من جای تعجب است تویی که پیامبر خدایی و مرده را زنده می‌کنی و کر را شنوا و کور را بینا چرا باید بگریزی؟
عیسی در پاسخ می گوید همان اسم اعظمی که من بر کر و کور خواندم و شفا یافتند، یا بر کوه خواندم و کوه شکافت، یا بر تن مرده خواندم، مرده زنده و روان شد؛ همان اسم اعظم را هزاران بار بر فرد احمق خواندم اما سودی نداشت و وی همچنان در حماقت خویش باقی ماند. مولوی در پایان این داستان نتیجه‌گیری می‌کند گفت‌وگو با افرادی که احمق‌اند و گوش شنوایی برای شنیدن سخنان منطقی ندارند، امری بی‌فایده است و نتیجه‌گیری می‌کند:

ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت
صحبت احمق بسی خون‌ها که ریخت؟



داستان زیبای رحمت خدا

 

نوع مطلب :داستان ،کلام الهی ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در…


همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد: ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز / کاین کره بگشای و گندم را بریز / آن گره را چون نیارستی گشود/ این گره بگشوندنت دیگر چه بود
پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

تو مبین اندر درختی یا به چاه/ تو مرا بین که منم مفتاح راه ( مولانا)



مردان هوس رانی که سنگ شدند

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...



حادثه آنقدر ناگهانی روی داد که همه چیز در شهر به همان حالت که در اثنای زندگی روزمره بود دست نخورده ماند و امروز دقیقا به همان گونه که دو هزار سال پیش بودند باقی است. گویی زمان منجمد شده است. همان طور که خدا می‌گوید در سنت الهی تغییر وجود ندارد «مشرکان با نهایت تأكید به خدا سوگند خوردند كه اگر پیامبرى انذاركننده به سراغشان آید، هدایت یافته‏ترین امّتها خواهند بود امّا چون پیامبرى براى آنان آمد، جز فرار و فاصله‏گرفتن از (حق) چیزى بر آنها نیفزود اینها همه بخاطر استكبار در زمین و نیرنگهاى بدشان بود امّا این نیرنگها تنها دامان صاحبانش را مى‏گیرد آیا آنها چیزى جز سنّت پیشینیان و (عذابهاى دردناك آنان) را انتظار دارند؟!

هرگز براى سنّت خدا تبدیل نخواهى یافت، و هرگز براى سنّت الهى تغییرى نمى‏یابى»(سوره فاطر 42-43)

ادامه مطلب



چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 

نوع مطلب :زندگی ،داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...


پرسیدم ... ،
  
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ 
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز  .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... :
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .
مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو
... ،
مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،
فرقی نمیكند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در توست
.


افسانه نرگس

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

نرگس هر روز بر روی آبگیری خم می شد تا زیبایی خود را در آن تماشا کند.روزی به قدری شیفته زیبایی خود شده بود که در آب افتاد و غرق شد.
وقتی نرگس مرد،پریان جنگل به سراغ آبگیر رفتند و دریافتند که آب شیرین وگوارای آن از اشک شور شده.
پریان از آبگیر پرسیدند:
-چرا گریه می کنی؟
پاسخ داد:
-برای نرگس.
گفتند:
-آه،هیچ جای تعجب نیستکه تو در عزای نرگس گریه کنی،زیرا هرچند ما در جنگل سایه به سایه اش راه می رفتیم،تنها تو بودی که می توانستی از نزدیک به زیبایی او چشم بدوزی.
آبگیر پرسید:
-مگر نرگس زیبا بود؟
پریان با تعجب پرسیدند:
چه کسی بهتر از تو این را می داند؟وانگهی،نرگس هرروز زیبایی خود را در آب های تو تماشا می کرد.
آبگیر لحظه ای غرق در سکوت شد.عاقبت گفت:
-هرگز به زیبایی نرگس پی نبرده بودم.به این خاطر برای نرگس گریه میکنم که هرگاه بر روی من خم  می شد ، من زیبایی خود را در اعماق چشمانش تماشا می کردم

 (برگرفته از بخش آغازین کتاب کیمیا گر اثر پائولو کوئیلو)


تغییر استراتژى

 

نوع مطلب :زندگی ،داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

یک روز، مرد کورى روى پلّه‌هاى ساختمانى نشسته بود و کلاهى جلوى پایش گذاشته بود و در دستش تابلویى گرفته بود که روى آن نوشته شده بود: «من نابینا هستم. لطفاً کمک کنید.»
آدم مبتکرى از آنجا عبور می ‌کرد. جلوى مرد نابینا ایستاد و دید که تنها چند سکه براى او داخل کلاهش انداخته‌اند. او چند سکّه  دیگر داخل کلاه مرد نابینا انداخت و بدون آن که از او اجازه بگیرد، تابلو را از دستش گرفت و نوشته  روى آن را تغییر داد و آن را دوباره به دست مرد نابینا داد و رفت.
بعد از ظهر آن روز مرد مبتکر دوباره از آنجا عبور می ‌کرد. باز هم به سراغ مرد نابینا آمد و این بار متوجه شد که کلاه او پر از سکّه شده است. مرد نابینا او را از صداى پایش شناخت و فهمید که همان کسى است که نوشته  روى تابلویش را تغییر داده است. از او پرسید روى تابلو چى نوشتى که مردم این قدر دلشان به حال من می ‌سوزد و برایم پول می ‌ریزند؟
مرد مبتکر گفت: «چیز نادرستى ننوشتم. فقط پیام را کمی  تغییر دادم.» و بعد لبخندى زد و رفت.
عبارت جدید روى تابلو این بود: «امروز بهار است و من نمی ‌توانم آن را ببینم.»
گاهى اوقات ما آدمها باید استراتژى خود را تغییر دهیم. اگر همیشه همان کارى را بکنیم که قبلاً می ‌کردیم، همیشه همان چیزى را به دست خواهیم آورد که قبلاً می ‌آوردیم.


روزی الهی

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

درویشی چیزی می خواست. آن صاحب دکان دفعش گفت که :

- حاضر نیست!

گفتم :

- این درویش عزیز بود چرا بدو چیزی ندادی؟

گفت :

- خدایش روزی نکرده بود.

گفتم :

خدایش روزی کرده بود، تو منع کردی.
شمس تبریزی


غیر تو

 

نوع مطلب :کلام الهی ،داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

     حضرت سلیمان (ع) گنجشک نری را مشاهده کرد که به گنجشک ماده ای می گوید: برای چه با من ازدواج نمی کنیم و نمی گذاری من با تو باشم؟ اگر تو اراده کنیم من به تنهایی تمام تاج و تخت و بارگاه سلیمان را با منقارم گرفته و به دریا پرتاب می کنم.

     سلیمان که این ادعای مضحک را شنید تبسمی کرد و برای هر دوی آنها دعا کرد و سپس به گنجشک نر گفت: آیا به راستی می توانی به ادعای خود جامه ی عمل بپوشانی؟

     گنجشک نر گفت: نه نمی توانم، منتها رسم بر این است که گاهی مردها خود را در چشم همسرانشان بالا می برند و شخصیتی کاذب برای خود می تراشند، شخص عاشق را بر آنچه می گوید سرزنش نمی کنند، سلیمان به گنجشک ماده گفت: چرا نمی گذاری او با تو باشد؟ گنجشک ماده در پاسخ گفت: ای پیامبر خدا! او عاشق حقیقی من نیست بلکه ادعای دروغین عشق می کند؛ زیرا شخص دیگری را دوست دارد!

     این گفته گنجشک ماده به اندازه ای در سلیمان تأثیر گذاشت که پس از آن گریه ی شدیدی کرد و تا چهل روز خود را از مردم پنهان کرد و در طول این مدت همواره این دعا زمزمه ی لبهای او بود که:

     «خدایا! مرا برای محبت خویش خالص کن تا دلم به محبت غیر تو آلوده نگردد».1


-------------------------------

1- بحار الانوار، ج 14، ص 95

منبع: حقیقت جو باش نه واقع بین


راز ثروتمند شدن یك زن!

 

نوع مطلب :داستان ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است .

زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !



  • تعداد کل صفحات:2 
  • 1  
  • 2  


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو