تبلیغات
پر پرواز - مطالب مولانا

پر پرواز

بسم الله الرحمن الرحیم * به نام مهربان ترین مهربانان *

 

مدتی این مثنوی تاخیر شد...

 

نوع مطلب :مولانا ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...


مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون نگردد شیر شیرین خوش شنو

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

 

نوع مطلب :مولانا ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...






بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست

هم از زندگی است اینک زخاموش نفیرید



آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

 

نوع مطلب :مولانا ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

   
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وانکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وانکه سوگند خورم جز بسر او نخورم
وانکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وانکه جانها بسحر نعره زنانند ازو
وانکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟
جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!
این که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟
غمزۀ چشم بهانه ست و زان سو هوسیست
وانکه او در پس غمزه ست دلم خست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وانکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟

     
مولانا جلال الدین محمد بلخی


بشنو از نی چون حکایت می کند ...

 

نوع مطلب :مولانا ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...





بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

مولانا


هفت پند از مولانا

 

نوع مطلب :زندگی ،مولانا ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...



1.در بخشیدن خطای ‏دیگران مانند شب باش

2.
در فروتنی مانند زمین ‏باش

3.
در مهر و دوستی مانند ‏خورشید باش

4.
هنگام خشم و غضب مانند ‏کوه باش

5.
در سخاوت و کمک به‏ دیگران مانند رود باش

6.
در هماهنگی و کنار‏ آمدن با دیگران مانند دریا باش

7.
خودت باش همانگونه که‏ مینمایی

پس از تعمق در این هفت‏ پند به این کلمات یک بار دیگر دقت کن :
شب ، زمین ، خورشید ،‏ کوه ، رود ، دریا و انسان


‏زیباترین‏ خلقت های آفریدگار


شعری از مولوی در مدح حضرت علی(ع)

 

نوع مطلب :مولانا ،اشعار ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...


شعر مورد نظر به نقل از کلیات شمس مولوی به این شرح است:


تا صورت پیوند جهان بود، علی بود 

تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود

شاهی که ولی بود و وصی بود، علی بود

سلطان سخا و کرم و جود، علی بود

              هم آدم و شیث   و   هم الیاس                

هم صالح پیغمبر  و داوود، علی بود

هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم ایوب

هم یوسف و هم یونس و هم هود، علی بود

مسجود ملائک که شد آدم، ز علی شد    

آدم چو یکی قبله مسجود، علی بود

هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن 

هم عابد و هم معبد و معبود، علی بود

آن لحمک لحمی بشنو تا که بدانی      

آن یار که او نقش نبی بود، علی بود

موسی و عصا و ید بیضا و نبوت           

در مصر به فرعون که بنمود، علی بود

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم 

ازروی یقین در همه موجود، علی بود

آن شاه سر افراز که اندر شب معراج

با احمد مختار یکی بود، علی بود

آن کاشف قرآن که خدا در همه قرآن  

کردش صفت عصمت و بستود، علی بود



مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

 

نوع مطلب :مولانا ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...




روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم


از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم


مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم


جان که از عالم علوی است، یقین می دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم


ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم


کیست در گوش که او می شنود آوازم؟

یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟


کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟

یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟


تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم


می وصلم بچشان، تا در زندان ابد

از سرعربده مستانه به هم در شکنم


من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم

آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم


تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم


شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی

والله این قالب مردار، به هم در شکنم


تا من بدیدم روی تو ..

 

نوع مطلب :مولانا ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...



تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمعِ روشنم
هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم
من آفتاب انورم خوش پرده ها را بر درم
من نو بهارم آمدم تا خارها را بركَنم
تو عشقِ زیبایِ منی هم من توام هم تو منی
خشمین تویی راضی تویی هم شادی و هم درد و غم
لطفِ تو سابق می شود جانِ من عاشق می شود
بر قهر ، سابق می شود چون روشنایی بر ظُلَم
گویم سخن را باز گو مردی كَرم ز آغازگو
هین بی ملولی شرح كن من سخت كُند و كودنم
گوید كه آن گوشِ گران بهتر زهوشِ دیگران
صد فضل دارد این بر آن كانجا هوا اینجا منم
رو رو كه صاحب دولتی جانِ حیات و عشرتی
رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم
هم كوه و هم عنقا تویی هم عروه الوثقی تویی
هم آب و هم سقا تویی هم باغ و سرو و سوسنم



 ***** دانلود آهنگ  
تا من بدیدم روی تو  *****
 


مستانه شو مستانه شو ...

 

نوع مطلب :اشعار ،مولانا ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...

حیلت رها كن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

 وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
..........................
هم خویش را بیگانه كن هم خانه را ویرانه كن

 وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
..........................
رو سینه را چون سینه ها هفت آب شو از كینه ها

 وانگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
..........................
باید كه جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می روی مستانه شو مستانه شو
..........................
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
..........................
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
..........................
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی

 چون قدر مر ارواح را كاشانه شو كاشانه شو
..........................
اندیشه ات جایی رود وانگه ترا آنجا كشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
..........................
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
..........................
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

 كمتر زچوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
..........................
گوید سلیمان مر ترا بشنو لسان الطیر را

 دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رولانه شو
..........................
گر چهره بنماید صنم پر شو ازو چون آینه

 وز زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
..........................
تاكی دوشاخه چون رخی تاكی چو بیذق كم تكی

تاكی چو فرزین كژ روی فرزانه شو فرزانه شو
..........................
شكرانه دادی عشق را از تحفه ها و مالها

 هل مال را خود را بده شكرانه شو شكرانه شو
..........................
یك مدتی اركان بدی یك مدتی حیوان بدی

 یك مدتی چون جان شدی جانانه شوجانانه شو
..........................
ای ناطقه بر بام و در تاكی روی در خانه پر

 نطق زبان را ترك كن بی چانه شوبی چانه شو

مولانا


مولانا

 

نوع مطلب :اشعار ،مولانا ،

نوشته شده توسط:شاگردان ...




شمس و قمرم آمد , سمع و بصرم آمد وان سیم برم آمد وان کان زرم آمد

مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد

آن راه زنم آمد , توبه شکنم آمد وان یوسف سیمین بر , ناگه ببرم آمد

امروز به از دینه , ای مونس دیرینه دی مست بدان بودم , کز وی خبرم آمد

آنکس که همی جستم , دی من بچراغ او را امروز چو تنگ گل , بر رهگذرم آمد

دو دست کمر کرد او , بگرفت مرا در بر زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد

آن باغ و بهارش بین , وان خمر خمارش بین وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد

از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد

امروز سلیمانم کانگشتریم دادی وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد

از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم یارب چه سعادتها که زین سفرم آمد

وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم وقتست که بر پرم چون بال و پرم آمد

وقتست که در تابم چون صبح درین عالم وقتست که بر غرم چون شیر نرم آمد

بیتی دو بماند اما , بردند مرا , جانا جایی که جهان آنجا بس مختصرم آمد


ادامه مطلب